<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>كامپيوتر داغ</title>
<link>http://nanva.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " كامپيوتر داغ "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Fri, 24 Feb 2012 03:36:55 GMT</lastBuildDate>
<author>نيما</author>
<item>
<title>خودكشي</title>
<link>http://nanva.ParsiBlog.com/Posts/18/%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%83%d8%b4%d9%8a/</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;آورده اند که روزي دو ولگرد براي خودکشي به صحرا اندر شده بودند ، ميان راه به هم رسيدندي و چون به قصد هم پي بردندي با هم همداستان و هم راي شدندي و صحرا همي رفتندي تا اين که نزديک ديهي خري افتاده ديدندي.خر گاه گاه تکاني به خود دادندي که برخيزد اما از ناتواني و بي توشي نتوانستندي.دو ولگرد که چنان ديدندي دل رحيمشان به حال خر سوختندي و تصميم بر اين گرفتندي که که اين دم آخري کاري مثبت انجام دادندي و به همين جهت با هم پيمان بستندي که اين خر بيچاره را قوتي فراهم آورده و بعد به راه خود بروند.پس به کاروانسرا اندر آمده و کاه و يونجه اي فراهم نمودندي و روانه سوي خر شدندي و تا چندين روز به همين کار مشغول بودندي ولي از بخت بد يکي از دو ولگرد به مرضي سخت دچار آمده و تواني برايش نبود ولگرد ديگر که چنين ديد به تيمار خر و رفيق مشغول شد تا خر و رفيقش تواني يافتندي و راه افتادند. خر از يکي از پاها هنوز مي لنگيد يکي گفت حال بايد خر را پيش طبيبي حاذق برده تا&amp;nbsp;لنگي خر را چاره کند.اما ولگرد ديگر گفت اين اسراف بودندي و بايد خود به خود کفايي رسيدندي و چاره کار بنماييم.در ثاني اين خر را من هنگامي که تو مريض بودندي تيمار نمودندي و حال اختيارش دست من بودندي و من به تو اجازه ندادندي که تصميمي در موردش بگير&amp;#1740; ولگرد ب&amp;#1740;چاره د&amp;#1740;گر که چن&amp;#1740;ن د&amp;#1740;د لام تا کام زبان بسته و به راه افتادند&amp;#1740; تا نزد&amp;#1740;ک د&amp;#1740;ه&amp;#1740; به پل&amp;#1740; رس&amp;#1740;دند به غا&amp;#1740;ت بار&amp;#1740;ک و خر نتوانست&amp;#1740; از آن عبور نمود&amp;#1740;.دو ولگرد بر گرده خر هم&amp;#1740; زدند&amp;#1740; و اصرار که از پل عبور نمدند&amp;#1740; و خر ب&amp;#1740;چاره خر شدند&amp;#1740; و عبور هم&amp;#1740; نکرد. ولگرد&amp;#1740; که مر&amp;#1740;ض بود و چند روز&amp;#1740; افتاده بود چاره کار در ا&amp;#1740;ن د&amp;#1740;دند&amp;#1740; که از رود عبورش هم&amp;#1740; دهد ول&amp;#1740; اختلافات سل&amp;#1740;قه ا&amp;#1740; ا&amp;#1740;نجا هم دست از سر ا&amp;#1740;ن قوم بر نداشته و ولگرد دوم&amp;#1740; که چند روز&amp;#1740; ب&amp;#1740;شتر خر را ت&amp;#1740;مار کرده بود اصرار که نه ،من او را ت&amp;#1740;مار کردند&amp;#1740; و حال هم خود تصم&amp;#1740;م گرفتند&amp;#1740; که چه کردند&amp;#1740;.الغرض تصم&amp;#1740;م بر ا&amp;#1740;ن گرفتند&amp;#1740; که خر با&amp;#1740;د از پل بگذشت&amp;#1740;. و ولگرد د&amp;#1740;گر که همه چ&amp;#1740;ز را بر عل&amp;#1740;ه خود د&amp;#1740;دند&amp;#1740; عصبان&amp;#1740; شدند&amp;#1740; و خود از پل گذشتند&amp;#1740; ولگرد د&amp;#1740;گر با خر همانطور همچنان بر گرده خر کوب&amp;#1740;دند&amp;#1740; که خر از پل گشتند&amp;#1740; و خر هم همچنان خر شدند&amp;#1740; و اصرار که نه و از پل رد نشدند&amp;#1740; ولگرد ب&amp;#1740;پاره خسته و مانده به گوشه ا&amp;#1740; خز&amp;#1740;دند&amp;#1740; و له له هم&amp;#1740; زد&amp;#1740; و خر ن&amp;#1740;ز که حالا آزاد شدند&amp;#1740; هر گاه به پل نگاه&amp;#1740; افکند&amp;#1740; وسر&amp;#1740; به سو&amp;#1740; ولگرد تکان دادند&amp;#1740; و آخر &amp;nbsp;سر برگرداند&amp;#1740; و رو به پشت گذاشتند&amp;#1740; و فرار را بر قرار ترج&amp;#1740;ح هم&amp;#1740; داد چنان که از مادر سالم به دن&amp;#1740;ا آمدند&amp;#1740; و ه&amp;#1740;چ لنگ نبود&amp;#1740; و هچنان ش&amp;#1740;ر ژ&amp;#1740;ان هم&amp;#1740; دو&amp;#1740;د. ولگرد که چنان د&amp;#1740;د ا&amp;#1740;نبار از عقب خر هم&amp;#1740; دو&amp;#1740;د و فحش هم&amp;#1740; داد به خودش و زمانه .اما ولگرد د&amp;#1740;گر که حالا از همه جا نا ام&amp;#1740;د شده بودند&amp;#1740; طناب&amp;#1740; حلقه هم&amp;#1740; کردند&amp;#1740; و با خ&amp;#1740;ال&amp;#1740; آسوده از م&amp;#1740;له ها&amp;#1740; پل آو&amp;#1740;زان نمودند&amp;#1740; و بعد از کش و قوس ب طناب و اطم&amp;#1740;نان از محکم&amp;#1740; آن از پل خود را آو&amp;#1740;زان نمودند&amp;#1740;.از آن طرف ولگرد د&amp;#1740;گر وقت&amp;#1740; دست خال&amp;#1740; خسته و نالان برگشتند&amp;#1740; و چشمش به آن صحنه افتاند&amp;#1740; اول کم&amp;#1740; عصب&amp;#1740; شدند&amp;#1740; که چرا ب&amp;#1740; او خود را حلق آو&amp;#1740;ز نمودند&amp;#1740; ول&amp;#1740; بعد آرام و س&amp;#1740;نه مال از پل گذشتند&amp;#1740; و با کارد&amp;#1740; که همراه داشتند&amp;#1740; طناب ولگرد د&amp;#1740;گر را پاره کردند&amp;#1740; و آرام و سر به راه به سو&amp;#1740; د&amp;#1740;ه روان شدند&amp;#1740; و سالها&amp;#1740; سال به زندگ&amp;#1740; خوش و خرم&amp;#1740; پرداختند&amp;#1740;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Jun 2006 18:12:00 GMT</pubDate>
<comments>http://nanva.parsiblog.com/Comments/18</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=68532</wfw:commentRss>
 <dc:creator>نيما</dc:creator>
<guid>http://nanva.ParsiBlog.com/Posts/18/%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%83%d8%b4%d9%8a/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


