<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://nanva.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">كامپيوتر داغ</title>
	<link href="http://nanva.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Sat, 25 Feb 2012 10:03:48 GMT</updated>
	<author><name>نيما</name></author>

	<openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>10</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:nanva.ParsiBlog.com/Posts/18/%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%83%d8%b4%d9%8a/</id>
<updated>Sat, 17 Jun 2006 18:12:00 GMT</updated>
<title type="text">خودكشي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;آورده اند که روزي دو ولگرد براي خودکشي به صحرا اندر شده بودند ، ميان راه به هم رسيدندي و چون به قصد هم پي بردندي با هم همداستان و هم راي شدندي و صحرا همي رفتندي تا اين که نزديک ديهي خري افتاده ديدندي.خر گاه گاه تکاني به خود دادندي که برخيزد اما از ناتواني و بي توشي نتوانستندي.دو ولگرد که چنان ديدندي دل رحيمشان به حال خر سوختندي و تصميم بر اين گرفتندي که که اين دم آخري کاري مثبت انجام دادندي و به همين جهت با هم پيمان بستندي که اين خر بيچاره را قوتي فراهم آورده و بعد به راه خود بروند.پس به کاروانسرا اندر آمده و کاه و يونجه اي فراهم نمودندي و روانه سوي خر شدندي و تا چندين روز به همين کار مشغول بودندي ولي از بخت بد يکي از دو ولگرد به مرضي سخت دچار آمده و تواني برايش نبود ولگرد ديگر که چنين ديد به تيمار خر و رفيق مشغول شد تا خر و رفيقش تواني يافتندي و راه افتادند. خر از يکي از پاها هنوز مي لنگيد يکي گفت حال بايد خر را پيش طبيبي حاذق برده تا&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;لنگي خر را چاره کند.اما ولگرد ديگر گفت اين اسراف بودندي و بايد خود به خود کفايي رسيدندي و چاره کار بنماييم.در ثاني اين خر را من هنگامي که تو مريض بودندي تيمار نمودندي و حال اختيارش دست من بودندي و من به تو اجازه ندادندي که تصميمي در موردش بگير&amp;#1740; ولگرد ب&amp;#1740;چاره د&amp;#1740;گر که چن&amp;#1740;ن د&amp;#1740;د لام تا کام زبان بسته و به راه افتادند&amp;#1740; تا نزد&amp;#1740;ک د&amp;#1740;ه&amp;#1740; به پل&amp;#1740; رس&amp;#1740;دند به غا&amp;#1740;ت بار&amp;#1740;ک و خر نتوانست&amp;#1740; از آن عبور نمود&amp;#1740;.دو ولگرد بر گرده خر هم&amp;#1740; زدند&amp;#1740; و اصرار که از پل عبور نمدند&amp;#1740; و خر ب&amp;#1740;چاره خر شدند&amp;#1740; و عبور هم&amp;#1740; نکرد. ولگرد&amp;#1740; که مر&amp;#1740;ض بود و چند روز&amp;#1740; افتاده بود چاره کار در ا&amp;#1740;ن د&amp;#1740;دند&amp;#1740; که از رود عبورش هم&amp;#1740; دهد ول&amp;#1740; اختلافات سل&amp;#1740;قه ا&amp;#1740; ا&amp;#1740;نجا هم دست از سر ا&amp;#1740;ن قوم بر نداشته و ولگرد دوم&amp;#1740; که چند روز&amp;#1740; ب&amp;#1740;شتر خر را ت&amp;#1740;مار کرده بود اصرار که نه ،من او را ت&amp;#1740;مار کردند&amp;#1740; و حال هم خود تصم&amp;#1740;م گرفتند&amp;#1740; که چه کردند&amp;#1740;.الغرض تصم&amp;#1740;م بر ا&amp;#1740;ن گرفتند&amp;#1740; که خر با&amp;#1740;د از پل بگذشت&amp;#1740;. و ولگرد د&amp;#1740;گر که همه چ&amp;#1740;ز را بر عل&amp;#1740;ه خود د&amp;#1740;دند&amp;#1740; عصبان&amp;#1740; شدند&amp;#1740; و خود از پل گذشتند&amp;#1740; ولگرد د&amp;#1740;گر با خر همانطور همچنان بر گرده خر کوب&amp;#1740;دند&amp;#1740; که خر از پل گشتند&amp;#1740; و خر هم همچنان خر شدند&amp;#1740; و اصرار که نه و از پل رد نشدند&amp;#1740; ولگرد ب&amp;#1740;پاره خسته و مانده به گوشه ا&amp;#1740; خز&amp;#1740;دند&amp;#1740; و له له هم&amp;#1740; زد&amp;#1740; و خر ن&amp;#1740;ز که حالا آزاد شدند&amp;#1740; هر گاه به پل نگاه&amp;#1740; افکند&amp;#1740; وسر&amp;#1740; به سو&amp;#1740; ولگرد تکان دادند&amp;#1740; و آخر &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;سر برگرداند&amp;#1740; و رو به پشت گذاشتند&amp;#1740; و فرار را بر قرار ترج&amp;#1740;ح هم&amp;#1740; داد چنان که از مادر سالم به دن&amp;#1740;ا آمدند&amp;#1740; و ه&amp;#1740;چ لنگ نبود&amp;#1740; و هچنان ش&amp;#1740;ر ژ&amp;#1740;ان هم&amp;#1740; دو&amp;#1740;د. ولگرد که چنان د&amp;#1740;د ا&amp;#1740;نبار از عقب خر هم&amp;#1740; دو&amp;#1740;د و فحش هم&amp;#1740; داد به خودش و زمانه .اما ولگرد د&amp;#1740;گر که حالا از همه جا نا ام&amp;#1740;د شده بودند&amp;#1740; طناب&amp;#1740; حلقه هم&amp;#1740; کردند&amp;#1740; و با خ&amp;#1740;ال&amp;#1740; آسوده از م&amp;#1740;له ها&amp;#1740; پل آو&amp;#1740;زان نمودند&amp;#1740; و بعد از کش و قوس ب طناب و اطم&amp;#1740;نان از محکم&amp;#1740; آن از پل خود را آو&amp;#1740;زان نمودند&amp;#1740;.از آن طرف ولگرد د&amp;#1740;گر وقت&amp;#1740; دست خال&amp;#1740; خسته و نالان برگشتند&amp;#1740; و چشمش به آن صحنه افتاند&amp;#1740; اول کم&amp;#1740; عصب&amp;#1740; شدند&amp;#1740; که چرا ب&amp;#1740; او خود را حلق آو&amp;#1740;ز نمودند&amp;#1740; ول&amp;#1740; بعد آرام و س&amp;#1740;نه مال از پل گذشتند&amp;#1740; و با کارد&amp;#1740; که همراه داشتند&amp;#1740; طناب ولگرد د&amp;#1740;گر را پاره کردند&amp;#1740; و آرام و سر به راه به سو&amp;#1740; د&amp;#1740;ه روان شدند&amp;#1740; و سالها&amp;#1740; سال به زندگ&amp;#1740; خوش و خرم&amp;#1740; پرداختند&amp;#1740;.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nanva.ParsiBlog.com/Posts/18/%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%83%d8%b4%d9%8a/" title="خودكشي" type="text/html" />
<author><name>نيما</name></author>
</entry>

</feed>
